وقتی که بچه بودم
خوشبختی زنی بود
که .....
و بوی سیگار می داد.
به یاد فرهاد عزیز.
فرهاد جان
هنرمند عزیز من
اگر زنده بودی گنجشکک اشی مشی نمی خواندی.اگر زنده بودی یه شب مهتاب نمی خواندی.و اگر زنده بودی امروز،فرهاد جان،دیگر کوچه ها تاریکن دوککونا بستن را هم نمی خواندی.
اگر زنده بودی و میهنت را امروز می دیدی،با من همراه می شدی و همراه شو عزیز می خواندی.راهی خیابونو میدونا می شدیم و انقلاب را از دانشگاه تا آزادی پیاده طی می کردی.
فرهاد جان
نمی دانم تا روزی که سرزمین را به جبر ترک نکرده بودی،آیا شیطان مجسم دیده بودی در لباس تقدس؟
آیا دژخیم بیرحم دیده بودی با هفت تیر پر از هفت تیر تا حسینیه ارشاد؟دشمن در لباس دوست.
گرگ در لباس میش.
دیده بودی جوانان و نوجوانانی که برای یک داستان و به خاطر یک روح افسانه ای،قمه های 23 سانتی را در کمال خونسردی بر هم وطنش،بر پیکره ی انسانی همسایه،هم محله،هم شهری،شاید آشنا،فرود آورند؟
آری.دیده بودی.می دانم دیده بودی.
دنیای ما هیچ تفاوتی نکرده است.
هنوز ما مردم برای دیگران،به نام دفاع از ارزش ها و برای قدرتمندان،مقابل هم صف آرایی می کنیم و نفرتی که باید بر سر قدرتمندان سوء استفاده گر و استثمارگر خالی کنیم،به شکل گلوله و دشنه بر تن هم پیاده میکنیم.
شنیده بودی در مشهد و تبریز و اصفهان و شیراز و قم و در کردستان و آذربایجان و در ایران،مردمی در روز مقدس مظلومیت،فریاد مظلومیت خویش را سر دادند و اعتراض کردند به ظلم،و ظالمان با نیرنگ ها و ترفند های زیکانه شان،گروهی مردم دیگر را به جنگشان بسیج کردند؟
آه فرهاد جان
تو هنر ناب آوازی
در قالبی که آزادی را در خود گنجاند.حنجره ات خاطرات میهنی را بازگو میکرد برای گوش های مام.گل سنگ!گل سنگ!
می دانی هوایی که میشد پر شود از ترانه ی ایران تو،لبریز شد از بوی باروت و جوی هایی که راه آب زندگی می بایست می شدند،سرریز از خون مردم بی گناه؟
می شد ما که معترضیم،با آنان که راضی اند بر سر سفره ی منطق بنشینیم و چاره ی همراهی و همیاری دعوی کنیم و وکیل معتدل به دولت فهیم گسیل کنیم و همچنان یکرنگ زیر پرچم سه رنگ به سوی عدل و داد گام برداریم،که نشد.
نه ما از حقوق پایمال شده مان در دستگاه بیدادگر و دودمان اهرمنی کوتاه آمدیم و نه قانون بنوشته های دیبان سالارمان نوید صلحی و احقاق حقی می داد.
نه آنها دل به راستی تیز کردند و مارا پذیرفتند و نه فرمانروایان حیله گر ایشان دست از فریفتن برادر به قتل برادر برداشتند.
مشتی رند نالوتی،بر خوان های همگانی ایران بانو چنگ زده اند.
جمعی هم مشغول دروغ ها و ریا های ایشان،مخالف هر گونه دادخواهی ،پشت بلندگوهای بی منطق در دست سنگ و در دل سنگ و در جان سنگ.
دلم تنگ است.
چرا چنین گسستگی؟
تا به کجا؟
آیا این زخم حتی اگر حکومتی دادگر مستقر شود،از سینه ی ملتمان برون خواهد زد؟
این غده ی چرکین که عده ای مقابل عده ای و دائم در نفی هم.
چاره چیست استاد ترانه؟
فلسفه؟
منطق؟
جنگ و خونریزی؟
و هنر؟
هنر چه تواند کرد وقتی دست و بالش زیر ساطور است و جانش در دخمه های دور و تاریک؟
آه فرهاد جان
به اهورایی که نمی شناسم پناه نمی برم.
از اهرمنی که باور ندارم کمک نمی طلبم.
رستم و رخش نمی طلبم.
ایران را،جوانان آزاد خواهند کرد اگر،
اگر آگاه باشند.
پشت به سنت های کثیف و کثیف های سنتی،پشت به سموم مهلک مدرنیته و مدرن های سمی،پشت به آسمان کذایی و بال ها و دست های انتزاعی،رو به خاک پاک آریایی کنیم.
خاکی که سلول های اجدادمان در آن در ساقه ی گلی شاید،در ناله ی نی ای شاید،با هم،همراه با هم به زندگی بازگشته اند.
فتنه نه جماعت سبز پوشند که حلقه ی گمشده شان عزت و اقتدار ایران و ایرانی ست،و نه جمع مخالف ایشان.
فتنه،جز قدرتمندانی که سیاست و اقتصاد و اخلاق و اجتماع را به خاطر حس قدرت طلبی و منفعت طلبی شخصی،به گندابه تبدیل کرده اند نیست.
فتنه بازار مکاره ای ست که از مساجد و تکیه و پایگاه و خانه و مقر و سپاه و والی و ولی و خیمه و خرگاه خرافت و ....
چه بگویم که متهم به یکجانبه گرایی نشوم؟
فرهاد جان من
امشب تصاویر مرگ انسان هایی را دیدم که در دو جبهه ی مخالف برابر هم قد بر افراشته بودند،اما برای منافع غیر می جنگیدند که در خانه و کاشانه آسوده به شمارش سرمایه ها مشغولند.
وقتی چشم پاره ی جوان سیاه پوش را دیدم که در آمده بود و وقتی سر ترکیده ی جوانی را دیدم که خونین بود و ...
چه خوب چه بد،من نمی خواهم دچار اشتباه دیگری بشوم.
اگر آزادی من به قیمت خون دماغ مورچه ای تمام شود،من آنرا بی ارزش می دانم.
نمی خواهم.
بگذار بکشند مرا و بگذار بشکنند قامتم را اما من راضی به مرگ مخالفم نخواهم بود.
فرهاد جان
نامه تمام.
دوستدار هنر تو که ماندنی ست و مانا.
یک گمشده.
----------------------------------------------------------
نامه ات به فرهاد تمام شد؟
حالا حرف مرا بشنو.
مگر نه تو حیوانی؟
مگر نه تمدن تو تمدن حیوانی ست؟
مگر نه دعوا بر سر قدرت استفاده از منابع است؟
اگر قبول داری گوش بسپار.
من حیوانی ام در تمدن حیوانی ام به شکل اجتماعی در تکاپوی رفع نیازهایم.
همانها که مازلو گفته.پیامبر اگر باشد یکی را می توان آبراهام مازلو دانست.
من حیوانی ام با حیوانات دیگر که نه از سوی آفریدگاری حسابگر و مجازات کن توبیخ و رانده از بهشتی شده ام و نه هم پیمان موجودات فضایی زاده ی تخیل بوده ام.
در مرزهایی که به جبر باید شکل می گرفت تا از گزند قبیله ی دیگردیروز و کشور امروز ،در امان،زنده ام.
و برای بقای بیشتر تا پایان عمرم،خواستار تامین تمام احتیاجاتم.
در سرزمین من منابعی هست به اندازه ی تمام تعداد نفرات ساکن در آن.
می گویم مارکسیسم هستم باور نمی کنی؟
هستم.و باور دارم آنچه را مارکس به حق گفت.و نه یک کمونیست یا سوسیالیست سرخ که تمام گفته ها و عقاید مارکس را چون مرشدی بی چون و چرا بپذیرم.نه.شروبر هم زیاد گفته.مهم نیست.
ما ز قران مغز را برداشتیم حضرت سعدی؟
پوست را پیش سوسیالیست های تخیلی انداختیم
در کشوری که من بنا به جبر جغرافیایی ! به دنیا آمدم،شک ندارم برای همه ی ساکنانش منابع کافی برای زندگی نه ایده آل که مطلوب وجود دارد.
منابع برای خوراک و پوشاک و جفت یابی و تولید نسل و غیره.و البته برای مهم ترین نیاز بشر امروزین و هر روزین،"امنیت".
نیاز بشر به امنیت در دنیای هنوز متوحش انسانی،بیش از دیگر نیاز هاست.
البته این شبه تمدن مسخره ی زاییده ی اذهان چند جایگاهی بشر،هر چه جلو آمده و مثلا پیشرفت داشته،نه تنها امنیت را بیشتر نکرده که آنرا لغزنده تر و شکننده تر و کمتر هم کرده.
بشر امروز بیش از تمام اعصارش در هراس و ترس از مهاجمان خطرناک است.امنیت دالانی بود به خوشبختی و به احساس آرامش داشتن.به سعادت.
اما آیا با این همه قدرت نظامی و جنگ افزار و بمب و حصار و زندان و قانون،بشر توانسته به ذره ای آرامش برسد؟
از شدت کار بسیار ،کار از خود بیگانه شده ی بسیار،از شدت فاصله ی بیشتر انسان با ابزار کارش،ابزار کار بیگانه شده ،از شدت حضور مستمر سازمان های جاسوسی و امنیتی در زندگی خصوصی افراد،آیا نمی توان گفت که بنا به تصدیق آمار و ارقام و نتایج پژوهش ها،همه دچار ختلالات روانی هستیم در جهان بی دروپیکر امروز بشری؟
بهرحال.
در ایران برای همه مننابع هست.برای همه.
به هیچ حکومت قبلو قبل تر کار ندارم.
ما برای تغییر جهان آمده ایم نه برای تفسیر آن.
جهان ما از کشوری شروع می شود که در آن زندگی می کنیم.همه امکان مهاجرت ندارند.چه امکاناتی چه دلی.
می خواهیم سهم ما از سرزمین ما،همانقدر باشد که باید باشد.
منابع را برابر تقسیم کنیم.
گرچه بیشتر شبیه یک مانیفست درب و داغان است اما از سرو ته خزعبلات بی ربط که بزنی،می شود جان کلام را شنید.
من مخالف رژیم کنونی هستم.دلیلش هم این است که در این نوع حکمرانی،عده ی خاصی که من هم فرصت و امکانات یکی از آنها را بودن دارم،سود می برند و عده ی زیادی هم آگاه و ناآگاه از حقوقشان بی بهره اند.
کاری به خارج ندارم.اگر آنطرف مرز ها هم نشانی از خواسته های من نیست به من مربوط نیست.
آرمان گرایی ام بیهوده به بیراه نمی رود.
حرف این است که اعتراض دارم به یک فرد که کاملا برابر است با من اما به کمک قدرت و ثروت و سیاست،داخلی و خارجی،با دروغ خود را ولایت فقیه مطلق ولی امر مردم یک کشور،معرفی می کند.
او هیچ تفاوتی با من ندارد.حقوق ما تا لحظه ای که خدمت خاصی به بشریت ساکن کشور نکینم،برابراست.
نمی بایست زیر عنوان جعلی نماینده خدا یا هر کس دیگری،منافع بیشتری داشته باشد.سهمی نه در سرنوشت مردم دارد و نه در مرگ و زندگی شان.
او و تمام کسانی که با نام دین و مذهب دارند از مردم ایران سوء استفاده می کنند باید بروند.یا بپذیرند که یک شهروند عادی اند و برابر با همه زندگی کنند یا بروند به جایی که بپذیرندشان.
من به عنوان یک مخالف او را برابر با خود می دانم تا لحظه ای که به کسی آسیبی نرسانیم.
بعد هم تمام بخش هایی که در دولت و مجلس و غیره،فاسد هستند.همه.
بایستی مردان آگاه بر سر کار بیایند.
تا وقتی انسانی در ایران گرسنه است نباید تکه نانی برای شخص خارجی از مرز خارج شود.مگر در مواقعی که فرد گرسنه ی داخلی بی آن نان هم بتواند زنده بماند و فرد خارجی بی آن بمیرد.
منابع ایران برای همه.
نه برای دست راستی ها و نه برای ریش و پشم دار ها و نه برای اطلاعاتی ها و نه برای مالکان و سرمایه داران و ...
برای راننده تاکسی و برای کشاورز و برای دانشجو....
برای هر ایرانی.
با هر عقیده و نظر.
مهم نباشد که کسی مسلمان است و شیعه است و فامیل است.
مهم نباشد که حافظ قران است یا ماده گرای صرف.
هر ایرانی سهمی برابر فارغ از افکارش.
همین.
پس من که حیوانم برای رسیدن به هدفم که حق انسانی ام است همراه دیگران به کسانی که منابع را حتی سهم مرا در تملک مالکیت شخصی خود دارند،می گویم که :سهم مرا بده.
اعتراض میکنم.
آنها هم که قدرت دارند و رادان دارند و زندان و رادار و مخفی جات و ادویه جات و بسیجی و زن خانه دار حامی ولی فقیه و پاسدار و موشک و کلت و خنجر و کفن پوش و سرباز امام زمان،برای حفظ منابع خود،مردمی را به بهانه های مذهبی بعد از شانتاژبازی های رسانه ای،حسابی شیر کرده و مرا دشمن دین و خدا و امامشان معرفی می کنند و ایشان هم برای دفاع از چیزی که اصلا نیست به سویم حمله ور می شوند.
به قصد کشت.
دیده ای که؟
در رسانه ی خود،رسانه های خود به چشم دیده ای که اززبان مردمی که معلوم نیست کجای پایتخت می نشینند،حکم قطعی خود را صادر کردند.
برخورد جدی کنید وگرنه ما می کنیم.
یعنی تا حالا اگر چند تیر و خشاب می زدید و چند تن لت و پار می کردید،از امروز این گستاخ های حرمت شکن توهین کن را به رگبار ببندید.
می فهمی چرا آن بسیجی که شبکه های داخلی شان بارها سر خونین اش را نشان دادند زخمی شده؟
چون می خواست مرا بکشد.
چون تیر و هفت تیر و خشاب زاپاس داشت.چون بیست گلوله شلیک کرد و زخمی کرد و کشت و درید،تنها به خاطر عقیده اش.چون کسی را از هستی ساقط کرد که سلاحش فقط زبانش بود و افکارش.معترضین آشوبگر که سنگ داشتند و موتورسیکلت آتش زدند و بانک و کفاشی،سلاح های هسته ای ندارند .سلاح های مزدوران هم در راه ورود کشف شده.
و این جماعت اغتشاش گر که نه حسین می شناسند و نه نظام و نه رهبری،باید به کمک تمام قد سپاه و سربازان نیروی انتظامی و حتی ارتش،به زودی تارو مار شوند.
اگر نیروهای حافظ امنیت نتوانند کار این قماش را تمام کنند،هستند مردمی که سلاح دارند و نداشته باشند جور می کنند تا در راه انقلاب و خمینی و خامنه ای و حسین،همه را از دم تیغ بگذرانند.
توهین به مقام رهبری؟
توهین به مقدسات؟
شمر شده اید؟
می کشم شمارا.
نابودتان می کنم.
حرف نزنید.
دم بر نیاورید.
ما قدرت داریم.
ما گلوله داریم و ملت هم پشت ماست..
همه ی شما سبز ها را تیرباران می کنیم چون به آقا اما حسین ما با سوت بی حرمتی کردید.
تا به حال به شما ارفاق کردیم.زیادی روی خوش نشان دادیم.باید جدیت به خرج بدهیم.باید نشان بدهیم که با یک چشم به هم زدن نیروی های ضد شورش لبنانی ما که حقوق به دلار می گیرند در کنار بسیجیان و مردم جان بر کف،با هدایت سایت هیا راداری سپاه و غیره،چگونه سران شما و شما را قلع و قلم می کنند.
فکرکرده اید ما بیکار میمانیم تا شما به رهبر آزاده ی ما که بیمار است و ملول و دل آزرده،توهین کنید؟
پدر شما را در می آوریم.
خون شما حلال است.
هیچ حقی ندارید.
هیچ سهمی از ایران ندارید.
بگذار دوستان سوری و حماسی و غیره ی ما نیروهایشان را بفرستند!
منتظر باشید طالبان و خاندان محترم بن لادن جواب درخواست کمک ما بابت مهربانی های مارا بدهند،چنان شما را نابود کنیم که دیگر هوس نغ زدن نداشته باشید.
-----------------------------------------------------
بحثی بود بین بودایی ساکن در اعماق برکه ی جان من و ماتریالیست شورشی برون من و یکی از اعضای رسمی و مخفی عاشق خط ولایت فقیه.
-------------------------------
به امید اینکه مردم ما بازی های قدرت را بفهمند و کاری نکنند که دست و پای خارجی بیش از پیش به ایران باز شود.
سبز ها که هیچ ربطی هم به موسوی ندارند دیگر،و یا همان مردم خالف رژیم،کوتاه نمی آیند.بی شک صاحبان قدرت هم سگان خود را در قفس نگاه نخواهند داشت.
پس خون به پا خواهد شد تا رهبر شیره ی نابش را بکشد و مجتی چاق تر و حریص تر شود و خون بیشتری به پا خواهد شد اگر بیگانه گان بیش از این از آب گلالودمان ماهی بگیرند.
کاش از خر شیطان پیاده شوند و رفرادومی شود و مملکت به دست متخصصان و مدیران کاربلد بیافتد و از دست جانیان و احمق ها در آمده در مسیر خیر و نیکی برود.
به امید نیکی ها.
کاش همه اش خواب بود.
کاش همه اش خواب بود و فردا که بیدار می شدم همه با هم دوست بودیم.
کاش همه ی این ها کابوس بود.
کابوس بود و فردا مام میهن بالای تخت خوابم می آمد و شیرم می داد و می گفت:صبح بخیر فرزندم!
برخیز که آفتاب عدل و داد سر زده.
برخیز تا زمین را خشت زنی که مردم گرسنه نمانند.
آسیاب برای همه می چرخید و رود به تمام مزارع سرکشی می کرد و شاهی نبود و رعیتی نبود.
مام میهن
ایران من
سرزمین من
فردا خونم را در صحرایی دور از گزند چشم های خرد و سرهای کوته،به حرمت پاکی ات،بر ترک های جانت می ریزم،قربانی ات می شوم تا الهه ی آزادی ات بر این تیتان خشم و خدای جنگ پیروز شود،تا خورشید نیکی ها طلوع کند.
من قربانی تو تا ببخشی فرزندانت را و به باد بگویی همه جای ایران را عطر خوش صلح بپراکند .
کاش پرنده ام بال هایش باز شود.
کاش نه من باشم و نه تو
نه رنگ باشد و نه نام
میهن باشد و ما.
تمام
پارسا
تقدیم به مادرم که به یاد داد لاله باشم.
عاشق صبح
وارث ستاره
تقدیم به آزادی
درود بر ایران
به امید صلح و دوستی
دعوا برای بزرگان سر منابعه کره ی زمینه.و برای ما سر چکمه و خیمه ئو فشنگ و کنسرو.
تصور کنید ما همه سربازان آنها،در دو سوی یک جبهه،رودرروی هم،باران و برف و باد،دلتنگی و گرسنگی و نومیدیو هراس،و اونها که جنگ و راه انداختن،فروشندگان اسلحه ها،بزرگان سرمایه داری،نشسته بر قایق تفریحی با تلفن ماهواره ای دستور حمله رو صادر می کنن به فرماندهانی که اونها مثل ما فقط عروسک خیمه شب بازی هستن.
ما همین هستیم و نه چیزی بیش.
متاسفم که باید دشمن باشیم.
متاسفم که باید دشمن باشیم.
متاسفم که باید دشمن باشیم.
اما من در مقابل تو هرگز تفنگ به دست نمی گیرم.حتی اگه تو سر نیزه رو بذاری روی سینه مو قلبمو در بیاری.
سلاح من در مقابل تو فقط و فقط قلم منه.و اندیشه ی من.
اما تو همچنان دوست منی.هم نوع من.و من با نه با دشنه حق زندگی رو از تو میگیرم و نه با مشت و لگد.
متاسفم دوست من.
چند روز پیش که رفته بودیم به سمت ساحل رادیو روشن بود چون دوست من معتقد بود رد محرم نباید آهنگ گوش داد.ناگاه سخنرانی خامنه ای پخش شد.
به جان مادرم اگر دروغ بگویم.خواهش می کنم نگویید که اهل سفسطه شده و به هر بهانه ای می خواهد یک شانتاژ جدید راه بیاندازد.نه.
فقط حس می کنم و نویسنده ای هستم که می نویسد.ممکن است احساساتم اشتباه باشد اما مجرم نیستم.
دنیای آزادی ست.
بهرحال.
صدایی که پخش می شد شبیه صدای خامنه ای بود.خیلی تفاوت داشت.خش نداشت.مکث نمی کرد.یک سره حرف می زد و ادبیاتش هم تغییر کرده بود.از کلماتی استفاده می کرد که هرگز نکرده بود.همه ی ما ۵ نفر تعجب کردیم.صحبت از عوام و خخواص می کرد و حرف ها و تکه کلام هاییاستفاده می کرد که تازه بودند.
هرچه به دوستانم گفتم این خامنه ای نیست و غیره کسی التفاتی نکرد.البته دوستانم سرشان درگیر زندگی شخصی شان است و من می فهمم.
ماجرا را فراموش کردم تا جمعه که نشسته بودم روی زمین و اخبار شبکه خبر را می شنیدم.
و اینبار سخنرانی روز جمعه اش را نشان داد.
دهانم باز ماند.
باز.
پوست خامنه ای شفاف شده بود.اب رفته بود زیر پوستش اصطلاحا.
دور چشمانش روشن بود.خیلی سرحال بود.سریع دوستم را صدا زدم.
از آشپزخانه آمد.
گفتم ببین چه قدر فرق کرده؟
گفت:تریاکش خوب بوده.
گفتم نه.دقت کن.ببین چجوری حرف می زنه!ببین پوستش چقدر صاف و شفافه!!!
باز هم التفاتی نکرد و رفت.
اما من واقعا حس می کنم این بدل خامنه ایست.
نمی دانم خودش زنده است یا نه.
بیمار است یا سالم.
نمی دانم.و هرگز هم مرگ هیچ موجودی را حتی در دل آرزو نکرده ام.
نمی خواهم حتی خامنه ای که عنصر قدرتمندی در شکل دادن به فساد در ایران و نابودی میهنم بوده به دلیل آزادی خواهی من دچار مشکلی شود.
واقعیت این است که اگر من هم جزو مردمی باشم که به زودی حکومت آخوندی را پایان می بخشند،اجازه نمی دهم با سران حکومت رفتار بدی شود.
تنها کاری که می کنم تبعید آنهاست.
آنها لیاقت ماندن در خاک ایران را ندارند.
اما هیچ موجودی شایسته ی مرگ نیست.
هستی به ما جان داده و خود هستی هم می گیرد.
اگر قرار باشد با تغییر رژیم،ما همچنان رفتار آنها را تکرار کنیم،اگر قرار باشد بعد از تغییر،ما هم مث آنها اهل کشتار و قتل و اعدام و انتقام باشیم ،پس چه دلیلی برای رفتن آنها و آمدن ما وجود دارد؟
چه من و مردم باعث تغییر شویم و چه هر نیرو و قدرت دیگری،من امیدوارم و تلاش خواهم کرد که در حکومت جدید،خبری از قتل و اعدام و زندان نباشد.
باید روح را پاک کنیم.
اینها شعار نیست.
شاید بگویند اگر برادرت توسط همین رژیم به قتل می رسید باز هم همین نطر را داشتی یا خیر؟
و من باید بگویم که عزیز تر از برادرم را این رژیم از من گرفته است.
اگر از دست دادن عزیزان برای فرد،ملاک میزان انتقام جویی باشد،باید بگویم من بیش از همه از دست داده ام.
اما همچنان معتقدم اگر،صحبت اگر است،اگر حکومت تغییر کرد نباید کسانی که تسلیم شده اند را کشت.نباید اعدام کرد.حتی اگر در صورت تبعید خطر و احتمال تلاش آنها برای صدمه زدن به ما باشد،باز هم حق نداریم کسی را که تسلیم شده بکشیم.
نباید اعمال غیر انسانی داشته باشیم.
باید انسان باشیم.
بهرحال.
ابتدا از احساسم بر اثر مشاهداتم در قلابی و بدل بودن خامنه ای جدید نوشتم و سپس آرمانگرایی کردم و درباره ی بعد از پیروزی نوشتم.
امیدوارم هیچ کجای تاریخ فردای بشری،هیچ اثری از خشونت بر علیه طبیعت و موجودات نباشد.
امیدوارم بشر همانطور که دارد آگاه می شود،به سوی دنیایی برود که در آن همه برای همه کار می کنند.همه برابرند و همه محترم.
این آرزو اگر تا قرن ۲۰ یک آرمان بود دیگر نیست.
ما در گوشه های دنیا خروش انسانهای آگاه را بر علیه نادانی ها و فساد و دستگاه های استعمارگر و مصرف گرایی ها می بینیم.
این نوید خوبی ست.
به امید اینکه انقلاب جدید ایران با کمترین خشونت به سرانجام برسد.
توصیه می کنم به سران قدرت
مردم وابسته به هیچ کسی نیستند.
حتی اگر کسانی وابسته هم در بین مردم باشند مطمئن باشید که مردم قدرت را به دست آنها نخواهند سپرد.
بیایید و کشور را به صاحبان اصلی اش پس بدهید.
گور همه ی دشمنان.
اینها دشمن نیستند.اینها مردم هستند.
۳۰ سال شما و صد ها سال قبل از شما این مردم در رنج بوده اند.
بگذارید نفس بکشند.
به آنها اعتماد کنید.دیگر احمق نیستند.می فهمند.
بیایید و برای احترام به طبیعت و همه ی مردمی که زنده هستند و تقاضای زندگی سالم دارند،کشور را به مردم بدهید.به صاحبان اصلی اش.
مطنئن باشید آنقدر ایرانی مدیر و متخصص برای ابادی ایران وجود دارد که جای کسی در هیچ پستی خالی نیم ماند.
اما این بار همه برای ایران و ایرانی خواهند بود و نه برای خود.
ممنون.
گرچه این نهایت آرمانگرایی من نبود اما خودم هم خنده ام گرفت.
شاد باشید و مقاوم.
پیروزی با شماست.
مردم آگاه.
به امید ازادی
همه ی مارا بکشید.
به رادان بگویید بیاید با اسلحه مارا بکشد.
گفتی که از هیچ سلاحی استفاده نکرده ای؟
گفتی که چهار نفر را کشته اند؟
گفتی که سی صد نفر را برای میهمانی دعوت کرده ای به بازداشت گاه های مخوفت؟
گفتی که...
شما روشن هستید.
شما شفاف هستید.
شما گلوله ندارید.
شما گازهای اشک آوری که حلق را می سوزاند و نفس را تنگ ندارید.
شما نمی کشید.
ما قاتل هستیم.
ما کم هستیم.
ما ویرانگریم.
ما خیلی خبیث هستیم.
ما خیلی....
به مناسبت مرگ ما در خانه ی ما توسط ما.
به مناسبت قتل ما در میهن ما
به مناسبت تولد در سرزمینی که در چنگال اهرمن است.
بتازید!
بتازید!
اهورامزدا را بیدار کنید و همه را بسوزانید.
اهرمن می رود.
می داند که می رود.
دست و پا می زند چند تن بیشتر از ما را می کشد.
اما می رود.
از اینکه بیدار مانده اید و سبز و از اینکه می تازید ممنونم.
شورش کنید.
مگر نمی گویید محمد برای شکستن بت ها قیام کرد؟
مگر نه اینکه در کتاب های دینی و سر کلاس های قران ابتدایی و راهنمایی و اوقات فراغتمان زیر سقف خانه هایمان،و همه جا،بارها و بارها توضیح داده بودند که :
حجاز !بت پرستان!مردم فقیر و مظلوم که ثروتمندان ظالم ایشان را تحت فشار می گذاشتند.و سنت های بسیار احمقانه و نادرست.مثل زنده به گور کردن دخترها!
و محمدی که از خاندان همان ثروتمندان بوده که به دلایلی قدرتشان را بعد از ثروتشان از دست داده بودند.
بی شک برای بازگشت به قدرت اعضای خاندان برنامه های فراوانی در سر داشته اند.
نمی خواهم میان دوستان مسلمانم منفور شوم.اما نمی توانم ننویسم.
میلیون ها بلندگو و حنجره هایی که شک ندارم اکثرشان برای پول در کارند،آسمان را می درند و اسامی عربی را فریاد می زنند.
آنچه مرا به نگارش این مقاله واداشت،پخش تصاویری از تهیه ی یک جایگاه نفیس برای حرم امام حسین توسط گروه زیادی از هنرمندان به مدیریت استاد فرشچیان بود.
یک "ضریح"!از نقره ی ناب و طلای سفت.و جواهرات.جواهراتی قیمتی.صرف یک هزینه ی فوق العاده بالا برای تهیه و آرایش یک مقبره.
می دانم هر روزه میلیاردها برابر این هزینه ها در جوامع بشری صرف جنگ افزار و مواد آرایشی و بهداشتی غیر ضروری می شود.
کاری به آنها ندارم.
در کشور ایران کسانی که ادعا دارند پیرو مذهبی کامل هستند و پیامبرشان برای مبارزه با بت پرستی و ظلم مستکبر و خرافات و عادات جاهلانه قیام کرده،مبالغ هنگفتی را به "روح و مرده پرستی" و "بت پرستی نوین و تغییر یافته" اختصاص می دهند.
بیایید شما که معتقد به حسین و محرم هستید کلاهتان را قاضی کنید.
آیا کار درستی است برای تهیه ی یک مقبره از طلا و نقره و جواهرات استفاده شود و مبالغ هنگفتی صرف شود تا ...
شما آیا به اندازه ی من از این کار ناراحت نیستید؟چرا این مبالغ صرف مردم ندار نمی شود؟
می دانید هر ماه محرم چه مبلغی صرف تهیه ی غذا و هزینه های دیگر می شود؟برای اینکه انرژی خود را تخلیه کنندچرا باید ....
این چه مذهبی ست؟زنان شیرده کنار جوی خیابان در هر خیابان گدایی می کنند.کودکان سر هر چهار راه دست دراز می کنند.چقدر خانواده ی بی سرپرست و بدسرپرست داریم؟
آنوقت شما دقیقا مثل اهالی عصر حجر طلاها را به پای بت هایتان بریزید.
(کارگردانی داریم با نام "داوود میرباقری".میلیاردها تومان سرمایه ی کشور صرف ساخت اثری درباره ی "مختار" انتقام گیرنده ی داستان کربلا شده.و کودکان ما دیگر رستم را نمی شناسند.باور کنید نمی شناسند.من زورم می آید.
ترک ها هم مسلمانند در ترکیه.کردهای کردستان هم مسلمانند.اما هنوز هم ترک هستند و هم کرد.چرا ایرانی در این سی سال فقط و فقط شده مسلمان؟دیگر نباید ایرانی باشیم؟
گمان می کنم تاریخ بشری امروز در ایران در طی این سی سال اخیر نقطه ی اوج "روح پرستی و بت پرستی و مرده پرستی " را تجربه می کند.
نمی خواهم به افریقا بروم یا به هند یا به امریکای جنوبی و از مرگ کودکان در هر ثانیه حرف بزنم.نمی خواهم به افغانستان و عراق بروم که هر شبانه روز بر اثر بمباران و موشک اندازی مردان و زنان جانشان را از دست می دهند.
همین ایران خودمان.در همین ایامی که شما مقدس می شماریدش.هر روز که سر کار می روم از کنار پمپ بنزینی می گذرم که دو کودک کثیف و نحیف و بی پا،روی زمین می غلتند و از مردم تقاضای کمک دارند.
این پمپ بنزین،هر صبح زود شاهد دو نوع بشر می باشد که ناقص الخلقه هستند.هر دو پسر که زیر 15 سال سن دارند،از ران به بالا پایشان قطع است.و دستهایشان کوتاه تر.روی باسن روی آسفالت خود را می کشند و به سراغ ما می آیند.
برای تهیه ی ضریح امام حسین،چند هزار دلار بودجه در نظر گرفته شده؟
آیا این بت پرستی نیست؟
آیا این عادت کنونی در سرزمینی که روزی پادشاهش در مناطق مستعمره هم به ماموران دولتی هشدار عدل و داد می داد،توی ذوق نمی زند؟
من به باور شما مسلمانان کاری ندارم.هرچیزی را می خواهید مقدس بشمارید.
اما به آنچه می کنید دقت کنید.
انسان نخستین ماه و ستاره و آسمان می پرستید.و در آنها قدرت می دید.علم وارد شد یا هرچه،آنها روی آوردند به اشیاءی که خودشان ساخته بودند.و آنرا زینت داده و قربانی اش می کردند و می پرستیدند.
بت هایشان مورد احترام بود و در طول شبانه روز نامش را به زبان می راندند و از آنها طلب کمک می کردند.و برای دنیای دیگرشان نزد بت بزرگشان می رفتند و به او قول می دادند که اگر در دنیای دیگر او را از ارواح خبیثه(جهنم)ایمن دارد تا روز مرگشان برایش طلا می آورند.
امروز چه؟
نذری ها و اجتماعات و خواننده های مختلف و آمپری فایر های ....
دیروز که کسالت عجیبی داشتم و حالم گرفته بود،و بنفشه پرسید :چته؟ و من گفتم :پریود روحی شده ام! و سعی نکردم از نگرانی بیرونش بیاورم،بی خداحافظی راهی خانه شدم.مسجد بزرگ شهرک درست کنار خانه ی ماست.دقیقا کنار آپارتمان ما.طبقه ی چهارم.
جماعتی کمتر از 400 نفر روی زمین نشسته بودند.خیلی کمتراز 400 نفر.و فردی پشت میکرفن بالای جعبه هایی روی یک صندلی نشسته بود که شکمش به اندازه ی شکم بابابزرگ قلابی آخوند من،بزرگ بود.
وقتی داد می زد:حسین! و آنرا تا دقایقی می کشاند،تک تک سلول های من که در فاصله ی 30 متری از پیاده روی مقابل عبور می کردم،می لرزید.
این چیست؟
عشق شما به حسین را من عابر کافر باید از آنسوی خیابان لمس کنم؟
اگر نامزدم ترکم نمی کرد و طبق برنامه ازدواج کرده بودیم و بچه مان چند ماه زودتر در رحمش شکل می گرفت،و با او از این خیابان لعنتی می گذشتیم،و این فریاد "حسین حسین" این جماعت"عاشق حسین" باعث سقط کودک من می شد،به کجا می توانستم شکایت کنم؟
کدام سازمانی در کشور ایران می توانست شکایت مرا تا مرحله ی انتهایی پیش برد؟
هیچ کدام.چون تمام این نادانی ها از سایه ی سر همین حکومت است.
برای یک جمعیت چند صد نفری نشسته روی صندلی ها،چنان ولووم بلندگر ها را بالا برده بودند که تا کیلومترها برود.این نوعی از تبلیغ بود یا هشدار و یا ابراز عشق؟
نمی فهمم.این زندگی را نمی فهمم.تلاش برای یک روح و یک باور.برای کسی که داستانش واقعیت ندارد.دعوا سر ثروت و قدرت بوده.سر منابع.نه اسلام و بشریت و خداو جهان ظلم و کفر و جهان نیکی و ...داستان ساده است.دعوا سر چیزی بوده که همیشه بوده و هست.دعوای کسی که قدرت را در دست داشته و کسی که می خواسته قدرت را به دست بیاورد بوده.نه دعوای ....بی خیال.
شریعتی بود که گفته حرف قشنگی زده بود.خیلی قشنگ.یادم رفت.بی خیال.
در طول این سی 30 سال بشر به اندازه ی تمام طول تاریخ بشر پیشرفت داشته است.از لحظه ی همگانی شدن اینترنت و پخش سریع السیر اخبار و دانش و آگاهی،بشر بیشترین ضریب پیشرفت را داشته است.
حکومت می توانست در این سی 30 سال مردم را چنان آگاه کند که همه خودشان درک کنند که همه ی این مذهب،موجودیتی پر از منفعت برای سرمایه داری و استعمارگران است.
سرگرم باورهای منسوخ بودن،بازگشت به قرن حجر،اعتقاد به روح مرده و قدرت مردان نیک مرده،پرداختن به عادات مذهبی و بی خیال دنیا شدن،همه و همه چیزی ست که استعمار می طلبد.ما عقب بمانیم و آنها منابع مارا تاراج کنند.
مارکس پدرمرده چه می گفت که اینقدر به مذاق سرمایه داری ناخوش آمد؟
مگر کارل مارکس و انگلس و مارکسیست ها و کمونیست ها و سویالیست های واقعی نه تخیلی،چه می گفتند و چه می خواستند که(خواهش می کنم هیچ یک از آنها یی که نام بردم را به انقلاب شوروی و لنین و استالین و کوبا و فیدل مربوط ندانید.به چین و مائو مربوط بدانید.)چه می خواستند که سرمایه داری با همه ی توانش شروع به نابودی اش شد؟
مگر "رزا لوگزامبورگو" چه می گفت؟که آن بلا را سرش آوردند.و یا چه گوارا؟مگر نه اینکه همه ی این مبارزان داشتند از سوء استفاده ی سرمایه داری می گفتند و واقعیت تقلاهای بشری را به دست آوردن منابع بیشتر برای حیات معرفی می کردند.جز این بود؟
مذاهب ....
اصلا به من چه؟
و تمام تلاش بورژوازی و امپریالیسم نو این بوده که چهره ای منفور و شکست خورده از مارکسیسم و سوسیالیسم علمی معرفی کنند.و این کار را به مبلغان با نفوذ مذهبی هم در همه ی مکاتب اعلان داشتند که شما نیز از کمونیسم و مارکسیسم و سوسیالیسم آنقدر بد بگویید که پیروان چشم و گوش بسته تان آنرا دستاورد شیطان بدانند.
ماتریالیسم هنر قرن جدید نبود.اما اوج قدرتش در قرون جدید بود.ماده گرایی و الغای تمام باورهای متافیزیکی و دور انداختن خدایان دروغین،اگر بین مردم و جوامع رواج پیدا می کرد،بشر گام مهمی به سوی آزادی بر می داشت.
اما این باور درست بر پایه ی علم و عقل را،سرمایه داران به انحصار در آوردند و سیاستمدارانشان را با آن آغشتند تا در نهایت به مردان قدرتمند دنیا تبدیل شدند.
و تمام تلاششان را هم کردند تا در تمام جوامع،انسان های ماتریالیست را کافر و ملحد و خطرناک برای بشر معرفی کنند.تا مردم عادی که به حقیقت پی می بردند در بین مردم دیگر منفور باشند و تنها.
(پانوشت خیلی مهم:البته نه اینکه فکر کنید من دارم از حقیقت مطلق حرف می زنم.نه.من همیشه گفته ام که امکان دارد تمام آنچه من می گویم یک اشتباه بزرگ باشد.من همه چیز را در دنیای بشری ممکن می دانم.همه چیز را مگر وجود خدایان مذهبی .آخر با عقل جور در نمی آید.خیلی ساده است.من هم شیعه بودم و برای حسین و علی و همه گریسته ام.و خلاصه خیلی کارهای دیگه.اما کافی بود کنجکاوی ام را و پرسش های زیادم را درباره ی الله و غیره در کتاب ها و حرفهایی انسانهاییی غیر از مسلمانان جستجو می کردم.ابتدا از متفکرانی شروع کردم که خودشان هم مسلمان بوده اند.و یا همچنان مسلمان بوده اند اما در پریشان حالی.مثلا شریعتی.یا هدایت.اینها به یادم آمد.بعد هم سایر متفکران.می خواستم بدانم دنیا خارج از تفاسیر شیعی چیست.و فهمیدم خیلی قشنگتر است.خیلی.ترس از خدایی که مجازات می کند و هدیه اش به گناه کاران جهنم است و ماندن در مذهبی که تکلیفف کرده بود در برابر چیزی که نمی بینیم خم و راست شویم و خلاصه خیلی جاها نقص بود.من از 16 سالگی که اولین درگیری ام را با پدرم سر اسلام داشتم دچار تزلزل شدم.به راهنمایی اهل دین متوسل شدم به ائمه تا باورم را به من بازگردانند.یادم هست در امام زاده ها بست می نشستم.و گریه می کردم.اما نشد.سوالات زیادی در سرم بود.
اینکه آخر دنیا کجاست؟اسلام جواب های غیرمنطقی می داد.اسلامی که بود.بعد اینکه چرا خالق من باید به خاطر اشتباه جد مونث من مرا از بهشت بیرون بیاندازد؟قصه های اسلام خیلی ساده لوحانه بودند.و بعد هم تقابل عرب و ایرانی.صادق این را به جان من نیانداخت.نمی دانم چرا و از کجا.ژنتیکی بوده.من به علم وراثت باور دارم.خیلی از باورها و عادات ما و احساسات ما مربوط به زندگی اجداد ما بوده.
عرب ها منفرو شدند.تا جایی که وقتی کاملا از اسلام جدا شدم،تعمیم داده شد به همه ی اعراب.و نه فقط آنها که برای منابع بیشتر بر طبق سنت چند صد ساله شان که جنگ و غارت بود و نه کشت و تولید،به سرزمین ایران حمله ور شدند.به همه.حتی امروزی ها.هنوز رشد نکرده بودم و ناسیونالیستی کوچکی در من حرف می زد.این حس تا این اواخر که "لنا" همه اش را با توبیخ و تشر از وجودم بیرون انداخت،همراهم بود.
عرض می کردم که نه اینکه اطمینان داشته باشم همه ی باورهایم حقیقی ست و واقعین دارد و من همه ی حقیقت را در نزد خویش دارم.نه.من حقیقت را تکه تکه می دانم.مثل زمین گلف.بزرگ و وسیع.هر مکتب و هر باور یک تکه کوچک از آن است.باید با هوشیاری درستی ها و راستی های هر باور را از کژی هایش جدا کرد و کنار هم چید تا به حقیقت واحد رسید.
من مغرور به هیچ چیز نیستم.و می دانم که اشتباهات زیادی هم دارم.باور دارم که برای خودخواهی ام نمی نویسم.حسی مثل وظیفه شناسی هم نیست.یک حجم است که درونم را می آزارد.باید بیرونش بریزم.اگر آزاردهنده است باید مرا به خامی ام ببخشید.واقعا می گویم که ناراحم که حرفهایم کسی را بیازاراند.واقعا.گستاخ هستم اما ...نمی دانم.هیچ چیز نیستم جز آتشی که دوست دارد طاعون را و افیون را ...بی خیال.من نه ولترم که بر کاتولیکها بتازد و نه فویرباخ که دیوانه وار مذهب را بدرد و نه...من نه شک دارم که باشم و نه فکر می کنم تا باشم .شاید حتی شبیه کامو هم نباشم که طغیان می کرد و بود.کاموی عزیز.)
منو بنداز توو زندونی که تنگ نیست
بذار لالاییمو تا ته بخونم
تفنگش می شکنه چون تووش فشنگ نیست
به مناسبت اعدام دسته جمعی تمام مخالفان فاشیست ها در صدا و سیمای جمهوری اسلامی و خطبه ها و مجالس.
به مناسبت خواص و عوامی که می فهمند و نمی فهمند.
به مناسبت به به و چه چه
به مناسبت گوسفند خطاب شدن ما توسط رهبر!!!
به مناسبت صدور حکم "نادیده گرفته شدن جمعیت میلیونی مخالفو معترض به رژیم" در بیدادگاه های رژیم
به مناسبت حلال شدن خون سبزها.
می خوام بگم که:
هیچ غلطی نمی تونید بکنید.
ما بی شماریم.
جانم بگیر خواهی دید خونم کف آسفالت را سبز خواهد کرد.
ایران آزاد
آخه دلتنگه شهره بودم.بی وفا!
اونقده بی وفایی کرد که حالا دیگه دل ناگرونشم.
نگران.
چشم انتظار یه خبر.
اما انگار هیچ پرنده ای نیست که پیغام منو بهش برسونه.
زنده س؟
باور کن نمی نویسم.
آخه دختر تو چته؟کجایی؟
فقط به یکی بسپار بهم بگه حالت خوبه.همین.
مثه همیشه.مثه همیشه که فاصله بین ما ازاینجا تا دوردست ها بود.
برگرد.
-------------------------------------------------------------------------------
از ........
حرفی نیست.
تمام
به بهانه ی "کسی به فکر گربه های ایرانی نیست"
اول آواز می خواند.
"هه ی لا!"
باید از آرمان بپرسم که آواز کردی چه می شود ؟آرمان نزدیک تر است به " بهمن قبادی ".
روزی روزگاری سعید دایی کارن هم خانه ی " بهمن قبادی " بوده است.
سعید اکتفا می کند به ماندن در "صدای و سیمای جمهوری اسلامی ایران" و کارگردان تلویزیونی و تیزری بودن،همان چیزی که کارن شده،و اما پسر کرد،بهمن قبادی عزیز،تبدیل می شود به سینماگری بین المللی که همه تحسینش می کنند.
به قول کارن،دوست قدیمی ام که مشغول ساخت فیلم و برنامه در شبکه ی چهار صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران است:بعضی ها فنی می شوند.
اما بهمن قبادی نه تنها از نظر تکنیک یک کارگردان حرفه ای شده بلکه سبک فیلم سازی خودش را دارد و به موضوعاتی می پردازد که نه دولتش مجوزش را می دهد و نه پول خوبی قرار است گیرش بدهد.
او برای آرمان هایش و آرزو هایش و برای روح طغیانگر و معترضش فیلم می سازد.
برای نشان دادن توانایی هایش در مواجهه با جریان باطل.برای اعتراض.
بهمن قبادی برای پول فیلم نمی سازد.برای سازمان هم فیلم نمی سازد.برای غرورش و برای غرور مردمش فیلم می سازد.گرچه به نظر می رسید مجموعه ی مردم او محدود شده به مردم کرد و کردستان،اما امروز فیلم های او و دیدگاه هایش نشان می دهد که مسائل جهانی مد نظر اوست و مردمش همه مردم هستند.
فیلم شناسی بهمن قبادی را نمی دانم.اما راهنمایی اینکه او سایت مخصوص خودش را دارد که همه ی اطلاعاتش در آن موجود است.همه چیزش.
کارگردان شناخته شده ی کرد،ایرانی،و یا هنرمند جهانی ما،یک کمپانی شخصی فیلم سازی هم دارد که علاوه بر سرمایه گذاری بر آثار خودش کمک های شایان توجهی هم به جوانان داشته.
قصدم از مقایسه ی بهمن قبادی و سعید دایی کارن،بی احترامی به سعید یا کارن نیست که حق زیادی در همین نیمچه تجربیات فیلمسازی من دارند.بلکه می خواهم از جدایی یک جریان به دوشاخه ی متفاوت در عرصه ی سینما سخن به میان رانم.
مقایسه ی بهمن با سعید در واقع مقایسه طیفی از دانشجویان و فارغ التحصیلان سینمای داخل کشور است که روی میز و صندلی های یک دانشگاه نشستند و به تدریس استادان واحد گوش دادند اما راه شان از هم جدا شد.
یکی دغدغه اش پول و زندگی شخصی اش که کاملا محترم است و دیگری همه ی هستی اش را می گذارد پی تصویر کردن درد بشر.
بهمن قبادی راضی نشد در راهروهای صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران قدم بزند و در جوار حراست سیما بنشیند و تلفن اداره ارشاد را برای مجوز فیلم جدیدش بگیرد.
چرا که می دانست فیلمی که او خواهد ساخت یک اعلان جنگ است به حکومتی که هنر را و هنرمند را منع کرده از پرداختن به وظیفه ی اصلی اش.
"پرداختن به مشکلات بشری در زمان مشکلات "
ما در سرزمینی زندگی نمی کنیم که دولتمردانش همه ی هم و غمشان خوشبختی مردم باشد.
بحث را جزیی تر می کنیم و دنیا را از قلم می اندازیم.
ایران
بعد از انقلاب 57.
هنرمندی مثل بهمن قبادی می بیند که حکومت مرکزی آخوندی دارد به اقوام مشخصی ظلم می کند.
تا به حال به کردستان رفته اید؟
به بلوچستان چه؟
نگاه حکومت مرکزی به قوم کرد از اوضاع شهرهایش مشخص است.استانی با بی نهایت استعداد اما محروم از ابتدایی ترین امکانات شهروندی.
و بهمن ترجیح داد به جای ساختن فیلم های مذهبی در خدمت قدرت و تهیه ی تیزر های تبلیغاتی پردرآمد،فیلمساز مستقلی شود که به درد های کردستان و کردها گوش می دهد.
فیلمسازی که در فیلمش به سرمایه داری هم می تازد.
در "لاکپشت ها پروازمی کنند" او امریکا و غرب را هم اندازه ی صدام و بعث مقصر جنگ و ویرانی و کشتار عراقی ها معرفی می کند.
جلسه ای ترتیب داده شده بود جهت نمایش و نقد این فیلم.
یکی از منتقدان از اساتید من بود.
از آنجا که فیلم به زبان کردی بود و زیر نویس هم انگلیسی من به عنوان مترجم حضور یافتم.
تماشاگران همه تحت تاثیر قرار گرفتند.
بدون استثنا.
اما یکی از مسئولان اداره ی ارشاد که به اجبار دعوت شده بود بدون درک کلیت فیلم و نگاه ضد جنگش و تمام زیبایی های دیگرش،به عریانی موی بازیگر دختر و بد حجابی اش اشاره کرد و بحث "کشور مسلمان ایران و اسلام و دین و مذهب و عرف و ...." را وسط کشید.
آیا این طرز فکر تمام مسئولان کشور نیست؟
سعدی گفته بود؟
ما ز قران مغز را برداشتیم پوست را پیش سگان انداختیم
سردسته های این حکومت مخوف مغزشان به بزرگی بیل گیتس است و زیر مجموعه هایشان مغزی در اندازه ی گنجشک دارند.و هردو در مسیر دروغ گویی بیشتر برای سرکیسه کردن بیشتر ملت در حرکتند.
بحث تاریخ مملکت ما و آنچه به ملت ما در این سی 30 سال تزریق کرده اند این است که:
اگر کتاب تاریخ را مقابل ما قرار داده اند،به ما که بی سوادیم گفته اند:شما نیازی به یادگیری خواندن ندارید.ما برای شما می خوانیم.و به ما که سواد داریم گفته اند که چشمانتان را ببندید و بخوابید چون ما برای شما می خوانیم.
و تاریخ را آنطور که به نفع ایشان است برای ما خوانده اند.
باید ملت ایران به کمک همین هنرمندان تاریخش را آنطور که بوده بشناسد.
به کمک محسن نامجوها و بهمن قبادی ها.
باید به مردم نشان داده شود که هیچ امامی انقلاب را رهبری نکرد بلکه مهره ای بود که با خیانت غرب به دلیل تشخیص سازمان های جاسوسی اش زمام را به دست گرفت.باید خیلی دروغ ها بر ملا شود.
و همین شد که بهمن قبادی مبارزه را انتخاب کرد.رسوا کردن قدرت های فاشیستی که مردم را بی خیال شده اند و جیب هایشان را پر می کنند.
و کارن و دایی سعیدش به کار آسان دولتی اکتفا کردند.
اما بهمن قبادی دانشجوی رشته ی سینما،در اولین اثر هنری اش که البته با بازی "عماد" دوست عزیز ما به اتمام رسید،نشان داد که دغدغه ی او نه شغل است و نه آسایش.بلکه پرداختن به موضوعات اجتماعی ست.
اجتماع ایران و مهم تر قوم کرد.
کردها!!!!
از اینکه خودم را کرد معرفی کنم خجالت زده ام.چون تولد در زادگاه کردنشین های مهاجر،حضور والدین کردزبان،همه و همه نتوانست به من بفهماند که" می بایست زبان مادری را یاد گرفت و یاد داشت و انتقال داد ،تا بتوانی سرافراز و مغرور بمانی."
من کردی ام افتضاح است.گرچه همیشه داعیه ی "جهان وطنی" داشته ام اما نمی توانم از حقیقت عصر خویش بگریزم.
من کردم.
کرد!!!
kord!
بهمن قبادی که بارها اشک مرا در حین و بعد از تماشای فیلم "لاک پشت ها پرواز می کنند یا لاک پشت ها هم پرواز می کنند" در آورده،باز هم با همکاری یار همیشگی اش تورج منصوری،اینبار پرداخته به "موسیقی"
و یا به آنها که موسیقی را دوست دارند.
فیلم را 2 مرتبه تماشا کردم.
جرقه ی نوشتن در مورد فیلم ها را دوست خوبم ویستا جان به ذهنم زد.او سینمایی می نویسد .
من هم که هرگز نتوانسته ام سینما را از ذهنم خارج کنم،علاقه مند بودم نقدی بر کاری بنگارم.
روزی که خبر فیلم بهمن قبادی را شنیدم دور بودم.دور.
خیلی دور.در سرزمین کردها.
اما تلاشی برای دیدنش نکردم.
امشب صحنه های فیلم در ذهنم می چرخند.
ابتدا بهمن می آید و می گوید که فیلم هایش در ایران اجازه ی اکران ندارند.دلیلش را همه می دانیم.
دلیلش این است که بهمن یک آزادی خواه است.
یک هنرمند آزادی خواه که بسیار هوشمند و آگاه است.
سپس بهمن از مردم می خواهد که فیلمش را به هرکسی که می شناسند بدهد.
"حلال است."
یعنی راضی ست که بعد از صرف هزینه های بالا و دردسر های زیادی که یک کارگردان بدون مجوز و سیاسی مجبور است در ایران متحمل شود،اثرش در بازار قاچاق شود.
ایده ی فیلم گویا اقدام به دستگیری صدها تن از هنردوستان در کرج بوده که بهمن خبرش را شنیده.
موسیقی
راک!
فیلم داستانی ست.شاید مستند داستانی.
داستان دارد اما داستانی که در چند خط نوشته شده.شاید هم اشتباه می کنم و بهمن برای این فیلم هم یک سناریوی دکوپاژ شده داشته.
از آنجا که تجربه ی ساخت فیلم مستند را دارم،نه در سطح بهمن،می دانم که گاهی خط داستان فیلم یک جریان آشفته ی فکری ست که فقط در ذهن کارگردان به شکل نامطمئنی پرسه می زند.
دو نابازیگر که کارشان موسیقی ست قرار است دو نقش بازی کنند.نقش موسیقی دانان یا هنرمندان موسیقی و خوانندگانی که سرانجام کارشان تلخ بوده.
هنر هماره بر علیه قدرت بوده است.
تمام هنرها.
و چیزی به نام هنر دینی یا هنر حکومتی نداریم.من اعتقادی ندارم.
هنر و یا هر عملی که در خدمت قدرت باشد از نظر من فاقد ارزش خواهد بود.
داستان موسیقی های زیر زمینی ایران که تعدادی جوان در خفقان اوضاع وخیم داخل کشور پرچمش را بالا نگاه داشته اند درست سرگذشت بهمن قبادی ست.
بهمن قبادی هم عضو سردمداران جریانی ست که نمی توانستند به مجیز حکومت کثیف ایران مشغول شوند و یا بمانند.
آنها هنر ناب می خواستند.هنری که کارش نه تفسیر تاریخ است و نه تدبین آن.بلکه اعتراض به آن.
دوربین بهمن قبادی فقط دلمشغولی یک جوان کرد نبود.یک حنجره بود تا از آن فریاد هایش را بر سر استعمار و استثمار سر دهد.
او درباره ی مشکلات کردها بسیار فیلم ساخته.فیلم ها تحسین بر انگیز و فوق العاده.
و اینبار هم فیلم درخور توجهی برای همدردان خودش ساخته.برای دوستداران موسیقی آزاد.
هنرمندانی که نمی توانند در قالب های متعارف ساز بزنند و شعر های صلح و کوچک و حقیر بخوانند.
جوانانی که می خواهند شورو شوق زندگی شان را به روش خود بیرون بریزند.
فیلم ماجرای دو خواننده ی راک جوان است که ترانه هایشان اغلب به زبان انگلیسی ست.
صدای دختر و پسر که لهجه ی انگلیسی خوبی هم دارند قابل توجه است.
و حامد بهداد.
حامد هم پسریی ست که زاده ی سرزمین سخت شرق نشینان با تحمل رنج و مشقت بسیار پا به پایتخت رسانده و از آنجا برای خودش دنیایی می سازد.
بازی حامد بهداد منحصر به فرد است.
مثل بازی فروتن.مثل بازی خسرو.
رابرت دنیرو یک سبک است.خودش سبک است.سبک رابرت دنیرو.
و یا آل پاچینو.
او آل پاچینویی بازی می کند.
حامد بهداد هم همینطور.
امیدوارم نقش هایی برای او نوشته شود تا بتواند بیش از این هنر بازیگری اش را به علاقه مندان سینما نشان دهد.
او کلماتی را به زبان میراند و با سرعتی حرف می زند که از پسش هر بازیگر دیگری بر نمی آید.
او حامد بهداد است.
nobody knows about the persian cats.
داستان فیلم آنطور پیش نمی رود که خوشایند باشد.خشکی کات ها و بازی ضعیف بازیگر یا نابازیگر مرد توی ذوق آدم می زند.
اما موضوع فیلم و استادی فن بهمن و مهارت دوربین تورج و بازی حامد و موسیقی های بکری که تا به امروز نشنیده بودم باعث شد خوشم بیاید.
هنرمندانی بودند که راک اروپایی و امریکایی را ایرانی کرده بودند.
بهترینشان محسن نامجوست.
از نظر من.
به نظرم بهمن صحنه های زیادی را از فیلم حذف کرده است.
و تدوین هم شتاب زده بوده.
به نظر می رسد برخی از دوستان بعد از فیلم برداری نظرشان را تغییر داده اند و اجازه ی پخش تصاویرشان را نداده اند.
و یا اصلا از آغاز به دلایلی که برای من روشن است فیلم برداری را نپذیرفته اند.
چون فیلم تکه های حذف زیادی در داستان دارد.ماجراهایی که قهرمانان داستان قرار است در پی اش بروند و بیننده منتظر صحنه هایش است اما هرگز چیزی نمایش داده نمی شود.
مثلا چیزی که خیلی تیو ذوقم زد جستجوی ناتمام سه بازیگر نقش اول برای یافتن جوان هنرمندیست که عینک می زده و در مترو ....
مشخص نشد.سرگردانی به چشم می خورد.
و من می دانم که اگر دست بهمن باز بود و اگر این فیلم را می شد در کردستان عراق ساخت خیلی فیلم تر می شد.
در حالیکه نداشتن مجوز و جور کردن مجوز فیلمبرداری صحنه های خارجی با زحمت باعث شده بود بهمن به خستی بتواند فیلم را حرفه ای تمام کند.
نور عالی ست.تصویر عالی ست.اما صدا خیلی بد.
با همه ی این احوال وقتی "هیچکس" را بالای بام آن ساختمان نیمه تمام دیدم همه ی نقص های فیلم را فراموش کردم.
هیچکس رپ خوانی ست که بر دوشش یک کپه ی سنگین آهن معلق از جنوب شهر راهی بالای شهر است.
سنگین.
هیچکس !
او "هیچکس "نیست.
خیلی کس است.
خیلی.
بالای ساختمان نیمه تمام در حاشیه ی بزرگراه.
هیچکس.
البته داستان هیچکس فرق می کند.
وقتی دیدمش خیلی دلم هوای رپش را کرد.
رپ فارسی اش را.
و به خودم گفتم چرا بهمن از هیچکس فیلم نساخته؟
از بچه های پایین شهر که نه ساز دارند و نه پول برای پاسپورت و نه شوقی برای رفتن!
بچه هایی که دوست دختر دویست و شیشی ندارند و خوش تیپ هم شاید نباشند اما موسیقی زیر زمینی شان ایرانی ست.
نقد من هیچ لطمه ای به کار بزرگ بهمن قبادی نمی زند.
فقط چیزهاییست که اگر امکانات بهمن را داشتم می ساختم.
پرداختن به موسیقی زیر زمینی ایران که هنرمندانش بچه های متوسط و حتی نادار ایران هستند.
جوانانی که شیک نیستند و استریوی گران قیمت راهشان نمی دهند و سگ ندارند.
البته من هیچ مشکلی با این بچه های مایه دار ندارم.
موسیقی جوانانی که در فیلم شنیدم عالی بود.واقعا ممتاز بود.
ترانه هایی که اشکان و آن دختر خواندند واقعا زیبا بود و صدایشان هم حرف نداشت.
اجراهای چند گروهی که در این فیلم نمایش می دهند خیلی به دل می نشیند.
اما من از آنها فیلم نمی ساختم.
شاید بهمن هم به دلایلی که هر مستند ساز ایرانی داخلی می داند نتوانسته به موسیقی بچه های پایین بپردازد.
بهرحال من با این امکانات می رفتم سراغ کسانی که ترانه هایشان را می شود هرجایی شنید.سی دی ها و نوارها.ماشین ها و موبایل ها.
مهم نیست.
مهم فیلم بهمن است که واقعا شاهکاری می تواند باشد.
فارغ از تمام مشکلاتی که فیلم از نظر فنی دارد،من نمره ی صد می دهم.
صدای نوایی حامد بهداد و زمزمه های بهمن و درددل های جوانان ایرانی که جرمشان تفاوتشان است.
آنها حامیان ولایت فقیه نیستند.
عضو بسیج نیستند.
مسجد برو هم نیستند.شاید باشند اما حامی ولایت فقیه نیستند.
آنها اختناق داخلی را تحمل ندارند و از استعمار خارجی هم بیزارند.
آنها سربازانی اند که به اندازه ی تمام شهدای وطن،غیرت و میهن پرستی در خونشان است.
اما زیر فشار حکومت فاشیستی به سختی نفس می کشند.
صدای پسر در زیرزمین تاریک و پوشیده با آکاسیو می پیچد:
"مگه من جرمی مرتکب شدم؟کار غیرقانونی می کنم؟چرا باید بترسم؟"
و آیا نواختن ساز جرم است؟
موهای بلند مرد قانون شکنی ست؟
لباس تنگ دختر
صدای زن
ساز در دستان زن
گیتار غربی
ترانه ی خارجی
موسیقی زیر زمینی
چه چیز جرم است؟
به چه دلیل؟
چرا؟
می گویند شرق را با غرب مقایسه نکنید.
پس با شمال مقایسه کنیم؟
After nights,too many nights?
no.
several
after nights i have my lovely HP back here behind the desk.
just finished watching the movie " my blue berry nights" ,felt i need to write.
actually it seems to me i love to write.
cause there is nothing more for me.
i wanted to say it was not a good movie but when the "crew list" started i saw they named " darush khonji" in front of " director of photograohy".
i met him once.he was cute.came to iran to teach.
so made me to write about the movie.it has nothing to say but i could feel the defferent way of filming.
when the man and the woman were inside of the store,they shoot from outside.
it was strange.some kind of breaking the rules.
it was the only point i got.
and here i say hello to mr "darush khonji" and say "thank you my friend"
last night befor sleeping i heard ea news about you.
they said you are just like mr bush.
and it means people are going to hate you.
mr barak obama
when you came and started saying:change
me and my master both were happy.
we said here is the man who can rescue humanbeing
we were happy.
my master told me :finally we have a man.a right man.
but now we hearr some bad news.
you are doing what they want to be done.
they are not we.
they are less than us but are more powerfull.
mr barak obama
you have two ways
you can follow their rules and do what they order
you can do what the ex.us presidents have been done.
you can be a key for them.
to solve their problem and to forget about the people who became happy and hopeful when you showed up.
and you can change
you can change everything
you can be a man who the humanbeing and the existence will remember for ever
or you can be the president just like the other ones
you can be a man on a chair who people will forget after years or if remeber you will hate you
or you can do something to change the rules to help people by the system not to follow their commond to do what they want.
you can win if you want
win for people.
you can be an hero for us
stop killing
stop killing
stop producing bombs.
stop doing this and start changing the world to be a better for everyone
you have the power.
your safe security will be people.
we are most stronger than their guard.
dont hide your self behind them
you have us.
you have our hands]
we will help you if you start helping us.
release the world
set us free
enough war
enough death
enough bombs
bring us the peace
a writer
a civil